جمعه 22 دی1385
اشک واپسیـن
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هرجا که رفتم در بدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم ...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:48 توسط : ستاره تابناک
جمعه 22 دی1385
سیـلاب اشک
بیا لختی تامل کن سرشک دیده زارم
چرا از من ربودی تو مجال دیدن معشوق و دلدارم
که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد
غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش می بارد
چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین
تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبارتو
بروی چهره معشوق من صد لکه اندازد
اگر یکبار دیگر من نبینم چهره او را
درخت غم به جانم ریشه می سازد
نگاری را که عمری در دلش بودم
همان معشوقه ای را که دل زارم تمنا می کند هر دم
ز دستم می رود افسوس و دیگر بر نمی گردد
خدایا بنگر این بی تابی دل را
بخود می پیچد و از هجر می نالد
و تو ای یار دیرینم بیا سیلاب اشکم را نگر غم را تماشا کن
مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن
که یک دل دارم و از هجر تو بیمار می گردد
خریداری نباشد این دل دیوانه ی من را
دلم چون کهنه کالایی در این بازار می گردد
مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی
چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک بیماری
چرا این عاشق درد آشنایت را دل آزار و غمین کردی ...؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:28 توسط : ستاره تابناک
یکشنبه 10 دی1385
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست ...!
ناگهان همه چیز فرو می ریزد. همه درها بسته می شوند و هیچ آغوشی برایت باز نمی شود و احساس بی کسی تو را فرا می گیرد! ... اما ...
اما در آخرین لحظه ها از روشنی حضور پروردگار است که جان می گیری. خداوندا! به تو پناه آورده ام!
خداوندا! شب هنگام در نهانخانه قلبم کز کرده بودم و به تو فکر می کردم. تو را سراسر شکوه و عظمت یافتم. پس با دلی لبریز از عشق بزرگی در مقابل جلال و شکوهت به سجده افتاده ام. پروردگارا! دستان خسته و رنجورم را به سویت دراز می کنم و تو را به خداوندیت قسم می دهم که ستاره های خاموش شبهای تنهاییم را روشن کنی و به من روح دوباره ای ببخشی...

خدایا ! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز!
شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان. کریما! ضعیفان را پناهی . قاصدان را بر سر راهی . مومنان را گواهی . پس چه بود که افزایی و نکاهی!
الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم که از حسرت گریم یا از ناز!
گریستن یتیم از حسرت است و گریستن شمع از بهر ناز!
از زار گریستن چون بود؟ این قصه ای است دراز!
محبوبا! یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر! درمانده ام نه از تو ولیکن درمانده ام در تو! این بیچاره را چه تدبیر؟
ای خالق بی حد و ای واحد بی عد! ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت!
لطیفا! اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است!
معبودا! آفریدی رایگان. روزی دادی رایگان. بیامرز رایگان. که تو خدایی نه بازرگان.
الهی ! بر عجز خود گواهم. و بر بیچارگی خود گواهم. خواست خواست توست من چه خواهم؟
ملکا! نظر خود بر ما مدام کن. و این شادی خود بر ما تمام کن و ما را برداشته به خود نام کن به وقت رفتن بر جان ما سلام کن.
الهی!
دانایی ده که در راه نیفتیم. بینایی ده که در چاه نیفتیم.
بنمای رهی که ره نماینده تویی. بگشای دری که درگشاینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
کایشان همه فانی اند و پاینده تویی...
**************
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی دل ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:41 توسط : ستاره تابناک