به ایوان رفتم و به آسمان پر ستاره ی شب خیره شدم. ناگهان چشمم به ستاره ای زیبا و درخشنده افتاد. به زیبایی مهتاب می مانست. سیری در آسمان کردم. ستاره ای همانند او نیافتم. به او لبخندی زدم. او نیز به من خندید.
سلام به لبخندت که چون لبخند گلهاست. به رویت که چون مهتاب زیباست:
باز هم به او نگریستم. ناگاه جرقه ای در ذهنم درخشید. آری... او تک ستاره آسمان بود. او تنها و زیبا در میان ستارگان آسمان می درخشید. مانند عشق من. او نیز تک ستاره آسمان دل من بود. از میان تمام انسانهای دور و اطراف خود او بود که تنها دل مرا با مهر و محبت خود اشغال کرد. تنها اوست که یار و همنشین شبهای تنهایی من است.
دیگر جای تأمل نبود. دلم را به سوی او پرواز دادم. او را در گوشه ی حیاط یافتم. نشسته بود و به آسمان می نگریست. امتداد نگاهش را دنبال کردم. او نیز به همان ستاره ای می نگریست که من نگاه می کردم. کاملاْ در حال خود غرق شده بود. دستی بر شانه اش زدم. اما او نفهمید. دستانم را که از شدت شور و اشتیاق به سردی یخ شده بود در دستانش گرفتم. از برخورد دستهای من به خود آمد و ناگاه یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به چشمانش نگریستم پر از اشک شده بود. من نیز متقابلاْ چشمانم پر از اشک شد. کنارش نشستم و به او خیره شدم. او نیز تنها به من نگاه می کرد. هیچ کدام حرفی به میان نمی آوردیم اما بالاخره او به سخن آمد و پرسید اینجا چه می کنی؟ به آسمان نگاه کردم و آن ستاره را به او نشان دادم. گفتم: «آن تک ستاره مرا به یاد تو انداخت و من نیز مرغ دلم را به سوی تو پرواز دادم و اکنون هم اینجا هستم» خندید. علت را پرسیدم؟ گفت: «من نیز زمانی که چشمم به آن ستاره افتاد ناگهان دلم هوای تو را کرد و سخت دلتنگ تو شدم. اما اکنون خوشحالم که پیش من هستی.» دستم را به آهستگی فشرد و لبخندی زیبا همراه با چشمکی دوست داشتنی به من زد.
از اینکه نزد او بودم احساس سرمستی می کردم. حرفی برای گفتن به یکدیگر نداشتیم. تنها به یکدیگر می نگریستیم. هوای بسیار مطبوعی بود و نسیم عشق می وزید. دوست داشتم سخنی بگویم که حتی اگر هزاران شاهنامه توجیه برای آن بنویسند باز هم نتوانند حق کلام را ادا کنند. اما دوست داشتم بگویم. با زبان خود. با لبان خود. از صمیم قلب و با تمام وجود. به چشمان زیبایش خیره شدم. قلبم به شدت می تپید. اما باید می گفتم. بالاخره بر احساس خود غلبه کردم و با صدایی لرزان و نه چندان آهسته گفتم:
«عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم»
به نرمی مرا در آغوش گرفت و در گوشم زمزمه کرد: «من هم تو را دوست می دارم عزیزم». خوشحال بودم از اینکه حرف دلم را بازگو کردم. سر بر شانه اش گذاشتم و آهسته به گونه ای که او نبیند اشک ریختم. ناگاه به خود آمدم. هنوز بر روی ایوان بودم و صورتم از اشک تر شده بود.
به آسمان نگاه کردم او همچنان زیبا و درخشنده بود. لبخندی زدم. اشکهایم را پاک کردم و با خود گفتم: این تنها یک رؤیا بود. اما من از صمیم قلب فریاد می زنم که : عزیزم! عشقم! امیدم! تو را دوست می دارم به اندازه و عدد ستاره های آسمان.
با هر ستاره ای سرو کارست هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
مائیم و آستانه دولت پناه تو

می سوزم از گدازه سوزان آه خویش
درمانده ام بگیر مرا در پناه خویش
شب تا سپیده دم ز پس روزن دلم
گشتم ولی نیافته ام باز ماه خویش
اشک است و آه است و دعا و امید وصل
کردم به راه عشق تو این ها سپاه خویش
دل در شب ندیدنت از درد جان سپرد
شرمنده ام ز روی دل بی پناه خویش
دل آخرین مسافر گم گشته غمت
«برگرد ای مسافر گم کرده راه خویش»
*******
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقتست که همچو ماه تابان بدرآئی
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان بدرآئی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:18 توسط : ستاره تابناک

