جمعه 22 دی1385
اشک واپسیـنبه کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هرجا که رفتم در بدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم ...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:48 توسط : ستاره تابناک

